![]() |
![]() |
|
| روزگار غریبیست نازنین , عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد._____ وفا ز گل مطلب که زاده ی خار است____ |
|
داستان عاشقی و آهنگهای خوانندگان (ستار،داریوش،اندی،معین،هایده،گوگوش،ابی،عارف) اما اون منو مثل یه آدامس مصرف شده که دیگر طعمی نداره بیرون انداخت. دیگه زندگی واسم معنا نداشت. یه نامه براش فرستادم و توی اون از قول هایده، دوست قدیمیم نوشتم:" تا به تو تکیه کردم، پشتمو خالی کردی، تو رسم دل شکستنو، بد جوری حالی کردی...". در حالی که داشتم با یاد و خاطرات روزای خوب گذشته افسوس می خوردم اندی رو دیدم که بهم گفت:" حیف که اون روزای خوب خیلی زود تموم شدن، با یه چشم به هم زدن همشون ویرون شدن..." . در اوج سر در گمی دوست خوبم گوگوش رو دیدم، گفت برو و اینجوری ازش خواهش کن:" ... کمکم کن، کمکم کن، نذار اینجا بمونم تا بپوسم... کمکم کن،کمکم کن، نذار اینجا لب مرگو ببوسم..." . اما اون به التماس های من خندید و رفت. دیگه چاره ای نداشتم. از خود بیخود شدم و رفتم در خونشون و از قول معین این گونه فریاد زدم:" در جان عاشق من، شوق جدا شدن نیست...خو کرده ی قفس را میل رها شدن نیست" . در حالی که هنوز کمی امید داشتم که برگرده داریوش رو دیدم که بسیار قاطع بهم گفت:" اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد...تا قیامت دل من گریه می خواد..." با این حرف داریوش دیگه نا امید شدم. یه شب رفتم پیش ابی، واسم داستان یه برج عاشق رو گفت و آتیشم زد:"...باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشید، التماس و اشتیاق و ته چشم برج ندید..." آره، راست می گفت. یاد یکی از حرفای ستار افتادم که می گفت:"...اما خیلی دیر دونستم ،تو فقط عروسکی...کور و کر بازیچه ی باد مثل یک بادبادکی، دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم،تو رو خیلی دیر شناختم، وقتی که تموم شدم" . رفتم پیش داریوش، نصیحتم کرد:" دل من دیگه خطا نکن، با غریبه ها وفا نکن..." . بعدشم یه نامه نوشت تا بهش بدم:" عاقبت ظلم تو رو یه روز تلافی میکنم، اشکامو پاک می کنم با دل تبانی می کنم...اگه اون روز برسه منم برات ناز میکنم، با غم و غصه و دردم تو رو دمساز میکنم" . بعد از گذشتن چند ماه تو خیابون دیدمش و از قول ویگن گفتم:"...دیگه نیستی اونی که واسش میمردم یه روزی...پشیمونم که چرا دل به تو دادم یه روزی..." . و حالا هم به این آهنگه هایده گوش میدم که میگه:" خوردم قسم تا بعد از این با چشم باز عاشق شوم، حالا که آمد دیگری من میروم،من میروم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 دی1385ساعت 1:25 توسط سعید(شیفته ی گلشیفته) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من, سعید دبیری متولد 18 اسفند 66 , ساکن شیراز, دانشجوی فیزیک دانشگاه با هنر کرمان .
عاشق شب مخصوصا شبای جوونی... در ضمن وب لاگ من موضوع به خصوصی نداره و هر چیز قشنگی که عشقمون بکشه توش می نویسیم...... راستی هر از گاهی شعر هم میگم...........با غزل های عاشقونه حال میکنم بااین ادرس میتونین با من در ارتباط باشین... dabiri.saeed@gmail.com برای دیدن مطالب جالب و سرگرمی و جک و.... به لینک دوستان بروید.... عزت زیاد..... |
| پیوندهای روزانه |
|
جوک و خنده....... مدل های لباس.... آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
گلی |
|
RSS
|